پنـج بر هیـچ بـه نـفـع تـو
مـن هیـچ ِ هیچـــــم
تـو در کـودکـی ات سرشـار از غـرور و ...
دیــگر هیــچ.
عـاطفــه را
به مخـاطـره انـداخــتی
شاعــر را بـه مـجــادلـــه ...
◘
تـمام دیـروز
همـین است؛ امــروز!
آنــکه را مـی خـواهی
تــورا
آنـچه هستی نـمی خواهـد
مـن خـواهـان و او تــرسان
تــرسان از مـن
تـرسان از تـکــرار یــک غـم
کـاش لــحظـه ای می نــشستی بــه جـایـم
ای تمام قـلبم جـای ِ پـایـت
کـفـشهایـم را کـاش امـتحان مـی کردی...
◘
امروز را مـصلــوب کـردی بـه خیانــت ِ دیـروز
چـه بــیهـوده نــیزه می زنـی بر پــیکر ِ خـونــین ِ قـلبم
نیــزه ات را بــگـذار و بـرو
مسیح ِ قلبم نمی میرد، تا بشارت عشق را ایمان دارد ...
حــال
تــو بـمان و رسالـت مکــتوبـم.
بـخوان گــذشته هایــمان را
کـه مـن
بــی اعــجـاز
تــورا
پــرستـیدم.
◘
در مـکتـب دل
بی دلـیل خـواسـتن، سعـــادت است...
ای هـمای بـی دل.
تـمام بـاورهایم از تو گلی بود که پـرپـرش کـردی
خیال آسوده ای نـمانده که تـقسیمش کـنم برایـت ...
صداقت همان خـیانـت است زمانی که اعـتماد نـیست.
تمام خـواهـش بـودنم را زندگـی نـدیـد
ناله های مـلتـمسم را نـشنـید
فـردای تـکراری را مـیل دیـدن نـدارم
وقـتی امـروزم شوقـی به دیـروزم نـیست.
روز٬ شب می شود در نگـاهم
وقـتی
هوای دیـدنـت ابـــری است
بـاران ِ چـشمـانـم
مسـیر رفـتـنت را دیـدنی کـرده...
ای هـمیشه مـانـدنی
ای دست تــو نـامـادری
نـگـاهـم بـه کـوچـه خـیره مـانده
به ردپــــــــایی رفـتـنی ...
آه بــاران
قـطـره قـطـره هـمـدمی ...
امـروز تـورا می بـوسـم
فـردا در نـبودنـت می بـوسم!
این آمـدن و رفـتن لـب بـر رخ تـو
مفـهومی است کـه عـقل در آن می پـوسد!
مـن گـرفـتار ِ تـو و شـهر غـمت در شادی
پـس چــرا قـلب من از دوری تـو می سـوزد؟
شـبـها در گــذر فــکر تـو مـن بــیدارم
کـه چــرا جـامه ی صـدچـاک مــرا
دخــترکی فــاحشه هــی می دوزد؟!
عـمر کــردم هـمه ی زنــدگی را در دل خــود
عــاقـبت من مـنمو؛ در غــم خـود جــانـسوزم .
آنـسوی پـوچی را می بـینم
همه ی مـفهوم از آن می آید
تـعجب می کـنم عـده ای پـوچی را می بـیـنند و از مـفهوم کـورند!
بـرای اثـبات پـوچی هـزار دلـیل منـتشر می شود امـا بـرای مـفهوم تنها پوچی می ماند!
اثـبات کردن یعنی خوراندن ِ مطلب به دیگران.
من اثبات می کنم!!!
من می دانم که شما {...} فـلان کار را کرده اید!
می دانی؟
دانـستن از آگـاهی می آید...
آگـاهی از تـحقیق
تـحقیق از اثـباتِ مـوضوع
حال چه کسی می گوید می دانم؟؟
ای بیضی خوش فرم کجایی که ببینی
مـرکـز بـنهـادنـد و بـه کــانـون گـرویـدند
چـون دایـره بر پـنجه ی سینوس نهادند
تانـژانت و کـتانـژانت، کـسینوس ندیدند!
مـا نـیـک بــدانـیم چـه گـویـیم، ولـیکـن
آن رمـز گـشـایـان بـه سـر کـار بـعـیدند
کـفش مـن سوراخ است!
به چـه کـس خواهد گـفت ٬
شرم نـگاه دیـگران را کـفش من؟!
کـفش من سوراخ است
این جمله چه بی مفـهوم است
وقـتی مغـز من سوراخ است!!
مغـز من سردش است٬از سوز ِ گداکُش که می وزد و می گذرد ...
گـذری هـم باشد
گـذر فـاصله است
گـذر عـمر من است
گـذری این گونه
همان فـاجعه است
شاید کفش من فـاجعه است!!
فـاجعه٬ تکرار اولین خـاطره است
خـاطره ی مُرده در مـراجعه است ...

من چـیدمان مـنطقی هــستم
که
خــود را بــا هــیـچ موجــودی جــمع نــمی کنم
تخــیل را مــنفی
حــقیــقت را مــثبت مـی بینم
مــهم حـاصل نـیست که هـمان منــفی است٬
مــهم بــودن مــعادله است کــه اثــباتِ هــمه چــیز است.
گــاهی حــس ِ سـیاسی بــودن مــی کنم و نــبوده هــا را فــریاد مــی زنم
گــاهی می خــندم و دنــیا را با پــیاله رنــگ مــی زنم
ولــــــــی
مــعادله ی هــر چــیز حـاصــلش هــمان مـی شود کــه صــورت مــسئله خــواسته٬ فــقـط در ایــن مــیان ســئوال خــواسته مــن را امــتحان کــــــند.
جــواب بـــهانــه ای اســت بــرای انــدیـــشیدن
مــن مــی انــدیشم پــس هــستم(۱)
هــستم چــون سئوال دارم
ســئوال دارم چــون مــی دانم هــمیشه ســئوالی هــست ...
زنـــدگی مـــعادله ای است از قـبل تــعیــین شده ٬ فــرق مــن و تــو در راه رسـیدن بـــه جــواب است ...
جــواب مــرگ است
مــرگ نــمره ای نــدارد ٬ ایــن تــلاش مـن و تـو بــرای حــل مســئله زندگی اســت کــه نــمره هــایـمان را نســبت بــه یـــکدیگر تغـــییر می دهد. با خــنده ام٬ نــمره کــلاسی جـمع مـی کــنم با دلـــتـنگی هایــم٬ دردهایم ٬اســـتاد مــی شـوم امــا در هــر حــال هــمان مــی شوم کـــه ســـئوال خـــواسته.. و ایــن شایــد هـــمان بــا آرامـــش رســـیدن بــه جـــواب بـــاشد. بـــا خــیالی آســوده بـــرگه را بــالا مــی گــیریم و از وســعت روح خـــود شــاد مــی شویــم.
گـــاهی پـــایــانی وجــود نــدارد تــا آغــاز را بــهانه بــاشد٬ آغــاز مــی کــنیم آســوده زیــستن را بــا کــمی فــکر ِ مــثبت٬ و بــه انــتظار هــرچــه مــنفی اسـت مـی نــشــینــیم تــا مـــعادله را بــا آن هـــمه منــفی ِ مســئله مثبت کــرده بـــاشیم. راه را اشــتباه بــرویم رَد مـــی شــویم... از ریــاضی زنــدگی کــم مــی شویم...
----------------------------------------------
۱.دکارت
آتـشفشانم و می گـدازنـد کـلمات
می نـویسم و می خـرامند کلمات
خاکـستری می ماند بر صفحه
که همان می شود اثبات کلمات
ذهـن لـبریز است و خواندن معـنای هر چیز
این چـنین جـاودان می شوند کلمات
تو می خـوانی مرا
من دلـیل خـوانـدن کـلمات
من می گـذرم و نـمی گـذارند مرا
این پـیـچ و تـاب کـلمات
ماندن سخـت است در کویـر
کویری است بی انتها این کلمات
می شود خانه ای ساخت و آرام گرفت
بـا ابـزاری از جـنس کـلمات
انسان بی معنی می شود در ضمیر زندگی
گـر بمـاند بـی معـنای کـلمات
من مـنم در اوج ِ بودنم
در اوج کـه دیوارها پُـرنـد از کلمات
=======
هر سال
مثل هیچ سال
درگیر پارسال
با آرزوی خوشی ِ امسال
که سلامت باشید ۱۰۰ سال
عید همگی مبارک.
دختران ژرنالیسم
پسران تروریسم
خانواده های روشنفکر ِ دامن کوتاه و ۶تیغ
خیابان های منطقی ٬ کوچه های اصولی
و بن بستی که داخل طرح افتاده ....
ترافیک ِ اندیشه سنگین شده در مغز انسان های خود محور
همه چیز در چشمانشان غیر منطقی است
جز منطق خویش.
عبور باید کرد و مقصر را هوا کرد!
......
جاده هایی که به آب و هوای ابری و بارانی می رسد ..
و گاهی فلسفه ی بودن چالوسی میشود که قهوه خانه اش قلیان ِ پوچی سِرو میکند..!
ولی عجب کامی میدهد!!
در ادامه هم که پلیس ِ شک دامنگیر میشود
آخر جاده هم چیزی نیست جز هیچ...!
هی فاجعه ی تازه رسیده
قبل از آمدنت
من
تورا
مشکوکم
که کدام مرحله از بازی زندگی را سیو نکردم که تاوانش
شروع دوباره است ...
شروعی برای رسیدن به آنچه رسیده بودی
اما
این بار
از راهی دیگر...
با نامی دیگر....
عذاب را به جان سنجاق می کنم
تا تغییر دهم سرنوشت خودنوشته را .
کشف تو آغاز پنهانی من
دست از خاک زمین ِ من بکش
مدفون ترین احساس ٬ تمنایی به اکتشاف ندارد ...
اول آبان آمده و با خود خاطرات ِ تلخ و شیرین گذشته را بازگو کرد...
کاغذی پیدا نکردم تا پرت و پلا معماری کنم برای خودم...
گفته ای نمی شود گفت برای آغاز ِ بهار دیگری از زندگی٬
می نشینم و تبریک ها را ایستاده پاسخ می دم..
۹:۳۰ صبح شروعی دیگر است برای من
شروعی که گردن ِ شناسنامه ام را کلفت تر می کند!
تولدم مبارک
کلمات ابزاری هستند
برای بریدن ِ سر
برای گرفتن ِ سر
برای یافتن ِ همسر
برای کنترل ِ پسر
برای خام کردن ِ دختر
برای سکوت در برابر یک خر
برای فرار از محکمه بی دردسر
برای دادن رشوه ی کمتر
برای حکم عفو یک اَنتر
برای مصادره ی خانه ای بی در
برای گوش های مصلحتی ِ کــَر
برای خوردن ِ مغازه ای سه بــَر
برای شلاق ِ دختری ۱۶ ساله یا کمتر
برای پاکی ِ از دست رفته ی یک هم سـَر
برای درک ِ جمله ی " او نسبت به تو هست برتر"
برای کشف ِ لبخند ِ فاحشه ای پشت در
برای نمازگذاران ِ تهی کمر
بـرای کشتن ِ مؤمن ِ از خدا بی خبر
کلمات ابزاری هستند
بـرای
حـرام را حـلال کردن
خـویش را خدا کردن
همـکیـش را درویـش کردن
بـرادر ِ مُـرده را به نـیـش کردن
خـود را لایـق ِ کـیش کردن
دخـترکـی را بَـهـر ِ ارشاد با ریـش ....
ترس جهنم را به غیر تحـمـیل کردن
س ک س را صیغـه کردن
ویلا ی شمال را با نام حـسین بیمه کردن
عـقده های کودکی را بر دیگران کینه کردن
بنده را ٬ خدایی مگر میشه کردن ؟؟
چرا من باید ببینم
نقش ِ شلاقـی را روی گردن؟
نپرس تا یادت برود سئوال کردن
بیهوده است
خودکار را چه به وراجی کردن !
۸۷.۷.۳
شما و رمضان
من و غم تنهایی زال
شما و گرسنگی ِ بی معنا
من و تشنگی برای معنا
شما و خدای ِ غذای افطار
من و زجه ی دختری کنار کفتار
شما و نوای صلوات
من و نفهمی ِ گناه کراوات
شما و نمازهای رفع کـُتی
من و خدایی که داده سوتی
شما و بهشت بـَرین
من و ترجیح ِ جهنم به زمین
شما و دروغ های شیطان صفتان
من و صداقت ِ وسوسه ی شیطان
شما و پاکی ِ توهمی
من و کثیفی ِ فاحشه ای ترحمی
شما و تمسخر به درمانده ای
من و تماشای شما ٬ وقتی بازمانده ای
شما و چمدان های ثواب
من و خدا و کفر و سراب
شما و دنیای ِ بی آخِـرت
من و شرم از آن گناه آخَـرت
شما و چهره های فانوس زده
من و دخترکی ٬ کابوس زده
شما و ریش های نتراشیده
من و اندام زنی ٬ از ریش خراشیده
شما و خودنمایی های نذری
من و نداری و شُرتِ قرضی
شما و پیرو شدن با هوس
من و دَرکِ اجبار ِ فقر ٬ با هوس
شما و مقدساتِ تزریقی
من و خدایی در همین نزدیکی ...
بر باد رفته مردانگی
به آب نقش شده زنانگی
در تفهیمـِ حس ِ خود به قلم بازمانده ام
او می فهمد چیزهایی را که دیگران فهمیده اند ...
چقدر آسوده ای قلم
نه هیزی ِ نگاه داری ٬ نه ناگهان هوس ِ شراب می کنی در اتاقی تاریک .
حسودیم شد قلم
چقدر با معنا آفریده شده ای
آغاز تا پایانت همه ماندگاریست ٬ بدون هیچ شعوری!
هیچ بزرگی بدون تو جاودانه نمی شد ...
قلم
کاش می فهمیدی ٬ فهمیدن شروع ِ نفهمی است ... !
کاش می فهمیدی
پدری که
جوانی اش را با رنگ رژ لب ِ رقاص ِ دیسکو و طعم آغوش ِ دختران محل گذرانده ...
مادری که
عمری از احساس شرم خود در فرار بوده ...
دختری که
در فراق ِ خویش ٬ می کـِشد زنانگی را به نیش ...
پسری که
به فکر لبهای صورتی ِ دختر همسایه ٬ حمام نشین شد ...
آه قلم
بنویس تا تنم
بسوزد در این عَدم
تا بمانم همچنان در غمم
غم رهایم کند از تنم
آزادی را تجربه کنم همچنان ٬ هر دَمَم
تا فاحشه را متهم نکنم با مبلغ کمم
هیزی را صندلی کنم و لَم بدهم
تــــا پرواز را بسازم در این نزدیکی با همان غمم ...
بن بست ترین کوچه ی افکارم
قبلا خیابان بود..
انقدر توش آشغال ریختم که جا برای رفت و آمد اندیشه نبود.
گاهی گربه ای می آمد و ته مانده ها را می خورد و می برد
گاهی خودم ته مانده می شدم و می باختم...
آخرش هم که انتهای کوچه را بستم با تکه سنگی که افکارم ساخته بود برای دَرکم از زندگی...
چه بادهایی که با عشق درتلاش تخریب ِ خیابانم بر آمدند تا پاکی ام برگردد
که حیف
خود کرده را تدبیر نیست....
اما
گاهی
تدبیر همان خود کرده هاایست که قرار بود انجام دهیم و کوتاهی کردیم.
رژ لبت روی بالش ، حفاری کرده حس ِ مردانگی ام را
توف به روی ِ سیاه ِ پاکی ام !
که حراجش کردم
با اجازه ی کدام بی پدری دستش را گرفتم ، که تا پای تخت ِ جنون آمد؟!
همه ی کلمات دست به تیزی شدند
و عجب زخمی میزند این هوس !!!!
در کلنجار با خودم
جار می زنم تمام ِ شعورم را ....
که ناگهان گفت:
این بهترین شب زندگیم بود!
یا من دیوانه ام یا معیارهای انسان شناسیم نم کشیده...
در پستوی کدام کنج از هوای هوس ، زنانگی ات له شد که من را از نوشتن مایوس کردی؟
تلخی وداع را چگونه قورت دهم که مزه اش لای دندان ِ حافظه ام گیر نکند...
دوری و دوستی هم برای خود اعتباری پیدا کرده....
اما من همچنان شارژ میشوم با خاطره ات
با آنهمه کودکی ام
و من چقدر برایت نوشتم :
چقدر حقیرند فاصله ها ، وقتی صدایت ، جاده می سازد برای خاکی های دلم.
و همچنان پابرجاست تلخی وداع..
منصرف شدم
سکوت این وبلاگ ماندگار شد.
حقیقی تر از عشق مرگ است که با آمدنش تمام سود و زیان زندگی را تسویه می کند. ..
زندگی را تعرفه می کند ...
تعرفه ای که یارانه اش عشق است و دوستی
و سودش ، تکامل عقل
که سرانجام این تکامل ، به وسیع شدن درک می انجامد .
با این درک وسیع ، می شود تعرفه ها را تغییر داد ...
می شود وسوسه ها را تعلیم داد
می شود دوستی ها را تمدید داد
می شود جدایی را تسکین داد
و در آخر
زندگی را قبل از مرگ تسویه کرد.
باشد که روزی نه همه
اما انسان هایی که لیاقت خود را می دانند ، حساب خودشان را قبل از حسابرسی تسویه کنند.
آنقدر پـستم که بـلندی های زندگی را دور می بـیـنم ...
گاهـی فـکر می کـنم ، اگـر پـایـم در مرداب خودم گـیر نـکرده بود تا کـجا می تـوانـستم بـالا بـروم ...؟
نَـفَـس هم برای اعتماد به نفس یاری نـمی کند از بـس سیگـار کـشیده ام.
لـجنی پـایـم را گـِره کرده که خـودم با افکـارم پـَرورشش داده ام ... بـا ذهـنم دنـیـایی از بـد بودن ها برای خـودم و خـوب بـودن ها برای غـیر ساخـته ام... پـشیـمانی هـم سـودی نـدارد برای مـسیر نـرفـته ام ...
لـحظه ای فـکر می کـنم ...
از بـودن با این "من" خسته می شوم!
به خـودم تـکـانی می دهم ... تـکان نـمی خورم
تـلاش می کنم ... تـلاش من را میـ ...
بی فـایده است
رهـایی از این مـرداب غـیر ممکن است.
می سوزم در سرمایم
می بازم تمام نداشته هایم را
می بوسم تمام فاحـشه هایم را
و بیشتر فرو میـروم..
شوریِ کلامم لااقل نمی گذارد بــِگـَنـدم.
کسی نمـیداند کـه من ، مــن نـیستم
که من غـم نیستم ....
از تـوهـمات خـودم را می کـَنـَم و فـکر می کنم که نـبـاید بـیـرون بـیـایم ، بـاید منجلابم بـخُـشکد ..
...................
.............
....................
...................
....
..
....................................................
.
............
ناگفـتـنـیست افـکـاری کـه خشک کـرد مـنـجلابم را ولی
کـار سختی بود که تـو هـم می تـوانی ....